سيد ظهير الدين مرعشى

2

تاريخ طبرستان و رويان و مازندران ( فارسى )

آمد و با تنى چند از مردمان كار ، كمر وفا و خدمت بر ميان بست و به طرف طبرستان عازم شد تا به شهر طوسان كه اكنون در مازندران به كوسان مشهور است و موطن و مسكن سادات بابل‌گانى مىباشد آمد و به والى آن ولايت كه از گماشتگان شاه بود پيوست ، تا يك سال به تفحّص آن تكاپو مىزد از او خبر نمىيافت تا روزى از غايت ملال با رفقاى خود رو به كنار دريا نهاد چون ممرّ خلايق كمتر بود به هر جوى كه مىخواستند عبور كنند مراكب و نوكران در آن آب و لاى فرو مىرفت . القصه خود به تنها به حدود ديلم رسيد . چون اسب در جوى راند اسب او نيز در جوى بماند . خود پياده به كنار افتاد . نه روى مراجعت نه جاى مقاومت در آن بيشه داشت . سرگردان مىگرديد تا جوى آبى يافت بر اثر آن مىرفت تا به سرچشمه‌يى رسيد ، دخترى ديد كه به همان عفّت كه پادشاه در خواب ديده و براى او نقل كرده بود بر سرچشمه نشسته ريش كتان از آب بيرون مىكشد و بر روى سنگ مىزند . چون چشم دختر بر او افتاد گفت : اى جوان تو چه كسى كه مثل تو عجب است در اينجا ؟ گفت : من آدميم . مهر فيروز گفت : تو هم برگوى . دختر گفت : من هم آدميم . دو برادر ، يك پدر ، يك عمو دارم . مهر فيروز گفت : كرم فرما مرا در وطن خود برسان . دختر او را به در سراى خود برد ، و مادر را حال بگفت . مادر ترحيب و تعظيم فرمود و انواع تكلّف كرد . پدر و برادران درآمدند و بر مقدم ميهمان بشاشت كردند و برسم ديلم تا سه روز ضيافت كردند . بعد از او سؤال كردند مطلوب شما چيست كه در اينجا آمده‌ايد ؟ مهر فيروز گفت : من از خواصّ پادشاهم و از خويشان اويم ، براى تماشاى شهر طوسان آمده‌ام ؛ با بعضى خدم به عزم شكار سوار شديم . ياران من در آب و گل بماندند و اسب من در آن جوى غرق شد و لا علاج بدين جا آمدم ، اگر صلاح دانيد اين دختر را به نكاح من درآريد . پدر و مادر دختر گفتند : ما راضى هستيم ، ولى اين دختر عمويى دارد كه اگر تشريف فرمايى آنجا رويم و شرط خدمت بجاى آوريم .